تبليغاتX
با تو ام ای خالق من

با تو ام ای خالق من

خدایا با من حرف بزن

مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری.»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ….

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت   توسط love  | 

حکمت خدا

از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد، نه آنچه را که آرزو داری، زیراگاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار!

هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد.

خداوند اگر آرزویی در تو قرار داده، بدان توانایی آن را در تو دیده است!

باران رحمت خدا همیشه می بارد، تقصیر ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم!

دوست داشتن یک نوع باوره، خوش به حال آن باوری که صادقانه باشد.

دوری فقط تعبیریست که فاصله ها از ما دارند، اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان!

زندگی حکمت اوست، زندگی دفتری از حادثه هاست، چند برگی را تو برگ می زنی و مابقی را قسمت!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت   توسط love  | 

شخصی در آرایشگاه با آرایشگر درباره ی خدا بحث می کردند

 

آرایشگر گفت: من به خدا اعتقاد ندارم

 

اگر خدا بود پس چرا این همه فقیر در دنیا وجود دارند؟

 

چرا مردم مریض می شوند؟

 

من نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنمکه این همه درد و رنج را آفریده

 

آن شخص که نمی خواست بحث را با آرایشگر ادامه بدهد

 

 و چیزی نگفت و پس از اتمام کار از آرایشگاه بیرون رفت وقتی در خیابان بود

 

مردی را با صورت ژولیده و موهایی بلند دید سپس به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت

 

من هم اعتقاد ندارم که آرایشگر ها وجود داشته باشند

 

آرایشگر که تعجب کرده بود گفت:آرایشگر ها وجود دارند

 

من همین الآن موهای شما را کوتاه کردم.آن شخص گفت

 

پس چرا این مرد در خیابان این جوری است

 

آرایشگر در جواب گفت:خب مردم خودشان مراجعه نمی کنند

 

آن شخص گفت:دقیقا

 

نکته همین جاست که خدا وجود دارد ولی مردم به آن مراجعه نمی کنند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت   توسط love  | 

خدا چرا عاشق شدم من ؟

خدا چرا عاشق شدم من 
دیگه از دست این دل یه شب آروم ندارم 
وای چرا تو این زمونه 
شدم قربونی عشق 
اسیر روزگارم 

روزا چشمای نازش میشینه تو كتابم 
شبا وقتی می خوابم میبینمش تو خوابم 
براش نامه نوشتم قشنگ و عاشقونه 
نوشتم با دو چشماش منو كرده (( دیوونه ))

خدا چرا عاشق شدم من ... 

رو پله های سنگی می شینم مات و بیدار 
چشام رو دور ابرها سرم رو سنگ دیوار 
براش آواز می خونه لبای سردو بستم 
میاد خورشید بازم من هنوز اینجا نشستم 

خدا چرا عاشق شدم من 
دیگه از دست این دل 
یه شب آروم ندارم 
وای چرا تو این زمونه 
شدم قربونی عشق 
اسیر روزگارم 

خدا چرا عاشق شدم من ... ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت   توسط love  | 

داستان پیشنهاد بی شرمانه ای که به من شد

من خیلی خوشحال بودم !

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم  والدینم خیلی کمکم کردند

دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد

و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت

 و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !

سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :

اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم

اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم

و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!

یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!

ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم

 و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم

به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

((نویسنده مهرداد ))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت   توسط love  | 

یک لیوان شیر

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات، خرج تحصیل خود را بدست میاورد

 یک روز به شدت دچارتنگدستی شد.

 او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت.

 در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند.

 با این حال وقتی دخترجوانی در را به رویش گشود،

 دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.

 دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.

 برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:

 چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت:هیچ.

 مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.

 پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.

پسرک که هاروارد کلی نام داشت،

 پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد،

 بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.

 تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.

سالها بعد….

زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد.

 پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد.

 دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.

 وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد.

 او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد،

 برای نجات زندگی وی به کار گیرد.

 مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.

 روز ترخیص بیمار فرا سید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود .

 او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.

نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد:

همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی

زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .

پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض

برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد.

فقط توانست بگویدخدایا شکر….

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت   توسط love  | 

قيمت معجزه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت   توسط love  | 

داستان كوتاه

زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محل شد و با فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد . وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند و كودكانش هم بي غذا مانده اند.

فروشنده به او بي اعتنائي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند . زن نيازمند باز هم اصرار كرد . فروشنده گفت نسيه نمي دهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت وگوي آن دو را مي شنيد به فروشنده گفت:ببين خانم چه مي خواهد خريد او با من .

فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست خودم مي دهم!

فهرست خريدت كجاست ؟ آن را بگذار روي ترازو وبه اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !

زن لحظه اي درنگ كرد و با خجالت تكه كاغذي از كيفش درآورد و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت .

خواروبار فروش باورش نمي شد اما از سر ناباوري به گذاشتن كالا روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه ها با هم برابر شدند . در اين وقت فروشنده با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است .

روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود: اي خداي خوبم تو از نياز من با خبري خودت آن را برآورده كن .

فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و درجاي خود مات و مبهوت نشست .

زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد : فقط خداست كه مي داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت   توسط love  | 

خيانت عجيب!!!!

دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم

و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!

ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.

من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست


باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه

عکسي ازنامزد،برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند

وهمه آن عکس ها راکه کلي بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش،

دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون:

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت   توسط love  | 

دانلود آرمین 2afm (قلبم) جدید

قلبم...

آخ اگه میشد مال من باشی دوباره...

آخ اگه میشد تو شبام باشی ستاره...

میذاشتمت رو چشام شاه پری قصه هام...

آخ اگه میشد بیای به من بگی آره...

آرزومه که خوشبخت بشی با عشق جدیدت...

پیوندت مبارک،شدی با من غریبه...

دیگه نگران این نباش که دل بی تو میمیره...

دعام پشت سرت هست ولی دل بی تو میگیره...

قلبم...میمیره بی تو...گریه ام میگیره بی تو...سردن...دستای من...هر دم...غم های من...بیشتر میشه بی تو عشق من...آخ اگه میشد بشی مال من...

قلبم...میمیره بی تو...گریه ام میگیره بی تو...سردن...دستای من...هر دم...غم های من...بیشتر میشه بی تو عشق من...آخ اگه میشد بشی مال من... میذاشتمت رو چشم عشقم آخ اگه میشد بشی مال من...

یعنی بازم میشه بشیم مثل قدیما...

و روهم نداشته باشیم حس بدی ما...

توی مشکلاتم منو بکنی آروم...

با وجودت بدی به زندگیم سر و سامون...

طاقت نداشته باشی ببینی منو داغون...

ناراحت شی اگه باز ببینی منو با اون...

با من سر چیزای بی مورد دعوا کنی...

حساب منو بازم از بقیه سوا کنی...

هر جایی که رفتم یا هستم باشی...

توی مشکلاتم عصای دستم باشی...

و با گفتن حرفایی که دل نشینه...

نذاری که کشتی های من به گل بشینه...

میدونم بهتر از همه صدامو میشنوی...

خوب به تو محتاجم چرا دلمو میشکنی...

کمکم کن که خیلی دلم تنگه واسه..

تو بیا به زندگی من بده رنگ تازه...

قلبم...میمیره بی تو...گریه ام میگیره بی تو...سردن...دستای من...هر دم...غم های من...بیشتر میشه بی تو عشق من...آخ اگه میشد بشی مال من...

قلبم...میمیره بی تو...گریه ام میگیره بی تو...سردن...دستای من...هر دم...غم های من...بیشتر میشه بی تو عشق من...آخ اگه میشد بشی مال من... میذاشتمت رو چشم عشقم آخ اگه میشد بشی مال من...

اگه هنوزم یه کم تو دوسم داری پس...

بیا واسه تو تو قلب من یه جایی هست...

بیا با من بمون که دیگه بی آزارم...

بیشتر از هر کسی الان به تو نیاز دارم...


سلام دوستای گلم براتون آهنگ جدید 2afm گذاشتم لینک مستقیم حجم 3.58Mb

برای دانلود لطفا اینجا کلیک کنید

امیدوارم لذت ببرید...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت   توسط love  |